تبليغاتX
دست نوشته های خودم
دست نوشته های خودم

آخرین پست

آدم به زمین آمد

                    این حادثه رویا نیست

این فرصت بی تکرار

                     عشق است معما نیست

 

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 23:26 توسط ساجده |

NEGAHE TAZE

 

همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....

 

وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه.

 

 مثل وقت هایی که ...

 

 زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه

 

یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه

 

خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه

 

یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه

 

یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه

 

پاییز وقتی که تموم شد  به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه

 

   نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده

 

هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه....

 

امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین...

 

زندگی خیلی طولانی نیست

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 13:0 توسط ساجده |

عید حول حالناست ...

 

 

که واجب است بفهمیم

 

عید شوقی است

 

که پدر را به مزرعه می خواند

 

عید ، تن پوش کهنه  باباست

 

که مادر

 

آن را به قد من کوک می زند

 

و من ،

 

آنقدر بزرگ می شوم

 

که در پیراهن می گنجم

 

عید ، تقاضای سبز شد ن است

 

یا مقلب القلوب ...

 

نوروز باستانی بر همه ی دوستان مبارک.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 0:20 توسط ساجده |

تقدیم به بهترینم ...

 

                      

 

 

عاقبت یک لحظه هم با دل مدارا می کنم

 

لحظه ها را با حضور عشق زیبا می کنم

 

 

بال پروازم نماند اما کنار دسته گل

 

می نشینم شاپرک ها را تماشا می کنم

 

 

در فلات سیب ، از زنبیل لبریز بهار

 

چند تکه عشق و زیبایی تقاضا می کنم

 

 

کوچه را وا می نهم با های هوی خستگیش

 

در میان دره ، جایی دنج پیدا می کنم

 

 

مثل حس عشق ، کم کم با مدارای زیاد

 

خویشتن را اندک اندک ، در دلی جا می کنم

 

 

در کویر دور ، می گیرم سراغ رود را

 

رود را در می نوردم ، رو به دریا می کنم

 

 

عشق را می آورم در معبد رنگین کمان

 

قامت هفت آسمان را ، پیش او تا می کنم

 

 

عشق ! ای هر روز من ! چندی است تنها مانده ام

 

بی تو ، هر شب ، با سکوت خویش نجوا می کنم

 

 

من چپم ، خالی است ، اما راستی را ، بی دریغ!

 

مشت خود را با دلی پر ، پیش تو وا می کنم

 

 

می روم یک روز ، بی تردید خاطر جمع باش !

 

گرچه بعضی وقتها امروز و فردا می کنم.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 14:59 توسط ساجده |

وقتی دلتنگ شدی ...

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره

 

وقتی که نا امید شدی به یاد کسی رو که تنها امیدش تویی

 

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه

 

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که دلش پیش توه

 

وقتی چشمات تهی از هر تصویر شد به یاد بیار کسی رو که تصویر تو

 

 همیشه  جلو چشاشه

 

وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد بیار کسی رو که تنهاست و

 

منتظر توه

 

وقتی به دستات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که آرزو داره دستای تو رو

 

تو دستاش بگیره

 

مثل همیشه زیبا و دلنشین

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 21:36 توسط ساجده |

محرم

هر دم به گوشم می رسد

 

آوای زنگ قافله

 

 

این قافله تا کربلا

 

دیگر ندارد فاصله

 

 

یک زن میان محملی

 

اندر غم و تاب و تب است

 

 

این زن صدایش اشناست

 

ای وای من این زینب است

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 23:48 توسط ساجده |

سلام بر حسین

  سلام بر کسی که حرمتش شکسته شد

 

 سلام بر کسی که خونش ستمکارانه ریخته شد

 سلام بر آن که هرگش بریده شد

 

 سلام بر آن که در حمایت از دین بی یاور ماند

 

 سلام بر محاسن به خون خضاب شده

 

 سلام بر آن گونه ی خاک آلوده

 

 سلام بر آن بدن که لباسش به غنیمت برده شد...

 

 سلام بر آن دندان که با چوب خیزران بر آن نواخته شد

 

 سلام بر آن سر بالا رفته بر نیزه ها

 

 

                                        

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 12:41 توسط ساجده |

یلدا مبارک.

عمرتون صد شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شبهای سرما

یادتان همیشه با ما

یلدا خوش بگذره.

 

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 23:46 توسط ساجده |

فرشته ی یک کودک

 

 کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از

 

او پرسید: "می گویند فردا شما مرا به زمین

 

می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ

 

کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟"

 

خداوند پاسخ داد : " در میان بسیاری از فرشتگان

 

 من یکی را برای تو در نظر گرفته ام .او در انتظار

 

 توست و از تو نگهداری خواهد کرد ."

 

 اما  کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه .

 

 _ اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن

 

ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند .

 

 خداوند لبخند زد :" فرشته ی تو برایت آواز خواهد

 

 خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را

 

 احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود . "

 

 کودک ادامه داد :" من چطور می توانم بفهمم مردم چه

 

 می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم ؟"

 

 خداوند او را نوازش کرد و گفت : " فرشته ی تو ،

 

 زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است

 

 بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و

 

 صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."

 

 کودک با ناراحتی گفت :" وقتی می خواهم با شما صحبت

 

 کنم ، چه کنم ؟"

 

 خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت :" فرشته ات

 

 دستهایت را کنار هم می گذارد به تو یاد می دهد که

 

 چگونه دعا کنی ."

 

 کودک سرش را برگرداند و پرسید:" شنیده ام در زمین

 

 انسانهای بدی هم زندگی می کنند .چه کسی از من محافظت

 

  خواهد کرد ؟ "

 

_ " فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت

 

 جانش تمام شود."

 

 کودک با نگرانی ادامه داد :" اما من همیشه به این دلیل که

 

 دیگر شما را نمی توانم ببینم ، ناراحت خواهم بود . "

 

 خداوند لبخند زد و گفت :" فرشته ات همیشه درباره ی

 

 من با تو صحبت خواهد و به تو راه بازگشت به نزد مرا

 

 خواهد آموخت ؛ گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود ."

 

 در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صداهایی از زمین شنیده

 

 می شد . کودک می دانست که باید به زودی سفرش را

 

 آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید :"

 

 خدایا ! اگر باید همین حالا بروم ؛ لطفا نام فرشته ام را

 

 به من بگوئید ."

 

 خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد :" نام فرشته ات

 

 اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی ."

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 19:45 توسط ساجده |

happy birth day anahita joon

پائیز را ورق می زنم تازه دفترم پر می شوداز گلهای بابونه

مثل چشمه ای روان من زیر پایت می میرم

و با صمیمانه ترین واژه هایی که در وسعت و گستره ی

این کره ی خاکی است به تو خواهم گفت

آناهیتای عزیزم تولدت مبارک

ایشالا به همه ی آرزوهای ناز و خوشگلت برسی.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 0:23 توسط ساجده |